|
هو الطیف... پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ناخلف باشم اگر به جویی نفروشم...!
|
"یا حنان" حرف باید به نیت فکر باشد، نه اثر. اثر کار نفس است و نفس را خدا میبخشد اگر بخواهد. دیروز حرمش، امروز حریمش... نام: علی الهادی، کنیه: ابوالحسن. دانشجوی دانشگاه صنعتی باشی و این خبر را نشنیده باشی عجیب است! چند روزیست که به گوشها میخورد. خبر از توهین و هتاکی به امام دهم شیعیان. هم او که شش هفت سال پیش دشمنان قسم خوردهی این دین و مذهب، دست به تخریب مزار و گنبد و گلدستههایش زدند. انگاری این بار قصد کرده اند بر دلهای ما داغی بگذارند تا با آن ریشهی خودشان را بسوزانیم! این روزها با زبان طنز و خندههای شیطانی سعی بر تخریب در و دیوار ذهنهای ما دارند. آنها به امام معصوممان جسارت کردند و ما هیچ کداممان صدایمان در نیامده است و قلممان بر کاغذ نلغزیده است. بگذریم از اینکه آنان غافلند از: یریدون لیطفووا نور االله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون می خواهند نور خدا را با دهان های خود خاموش کنند ولی خدا کامل کنندهی نور خویش است، هر چند کافران خوش نداشته باشند. (صف-8) آنچه که دشمنان را به کارهایی از این دست ترغیب می کند، در گام اول افکار شیطانی آنها و در گام بعدی ناشی از حس خواری و زبونیای است که از گسترش دین اسلام در سطح کلان جهانی، نصیب آنان گشته است. در شرایطی که شاهد آن هستیم که در اقصی نقاط دنیا گرایش های فراوانی به دین مبین اسلام دیده میشود، غرب در تقابل با این نفوذ و گستردگی اسلام، سعی در تضعیف باورهای دینی و مقدسات حاکم بر جامعهی اسلامی دارد تا بتواند فرهنگ خود را به دیگر جوامع غالب کند. زمانی دست به تخریب قبور و مضجع شریف آن بزرگواران می زنند و زمانی چون امروز در آستانهی شهادت آن حضرت (5 خرداد)، در نهایت زیرکی شیطان صفتانهی خود سعی می کنند با زبان طنز که حقا زبانی است غافل کننده، به اهداف پلید خود دست یابند. بر همه واضح است که یکی از پایههای فرهنگی یک جامعه، مقدساتی است که آن جامعه برای خود قائل است. حال اگر کسی بتواند این مقدسات را در اذهان و باورهای معتقدان به آن، تضعیف کند در حقیقت فرهنگ آن جامعه را به انحطاط کشانده است. بالفرض پدر یک کودک خردسال برای او در حکم یک شخصیت والاست و اگر کسی به پدرش توهین کند، جواب آن توهین را از آن کودک خواهد شنید! اما اگر همین روند چند بار صورت گیرد و این موضوع در ذهن آن خردسال نهادینه شود که مثلا پدرش دزد است، دیگر نمیتوان از او توقع داشت به پدرش نگاه مثبتی داشته باشد. روندی که غرب در این قضایا پیش گرفته است چیزی شبیه همین مثال بیان شده میباشد. روندی مبتنی بر سیر تکرار و تثبیت. در چنین حالتی بایستی نه در یک واکنش منفعلانه و جوزده، بلکه در یک پاسخگویی آگاهانه به تحکیم باورهای اعتقادی خود بپردازیم. و این امر میسر نمیشود مگر با استفاده از تعالیم همین بزرگواران. تعالیمی که هر کدام دریایی است از رحمت واسعهی خداوند که به واسطهی این بزرگوار به دست ما رسیده است. از آن جمله است سند بسیار با عظمت زیارت جامعه مربوط به امام هادی(ع) که میتوان آن را مانیفست شیعه نامگذاری کرد و برای شیعیان چیزی بیشتر از مانیفست و مرامنامه است و در واقع جمعبندی کنندهی تمام آموزههای ولایی است که در زمان ائمهی هدی و قبل از آن و قبل از امام هادی(ع) بیان شده بود. نقش ویژهی امام هادی(ع) در نهایی کردن جامعهی شیعی اعم از فکر و فرهنگ تا احکام و آداب و رسوم نقش ویژهای است. تشیع از زمان امام هادی(ع) به بعد رونق ویژهای پیدا کرده و سختترین امتحانهای خود را پشت سر گذاشته است. شیعیان به جایی رسیده بودند که امامت امام جواد(ع) را در سن 9 سالگی پذیرفتند و توانستند از امتحان ولایت عهدی امام رضا(ع) عبور کنند. در این زمان میتوان گفت شیعه به چنان بلوغی رسیده که چند سالی، یعنی بسیار کمتر از نیم قرن پس از دوران امام هادی(ع)، دوران غیبت آغاز میشود. با توجه به چنین مسائلی است که صدور حکم ارتداد آن بازیچهی خودفروخته را از جانب مراجع عظام تقلید، سزاوار ستایش و عملی شدن مینماید. در غیر اینصورت شاید نفوذ در فیسبوک و شرکت در نظرسنجیها و امثالهم، نشانگر عشق و علاقهی شیعیانش به آن حضرت باشد و به تعبیری مخالفت با مخالفان ایشان، اما این کار کافی نیست. عمل هرکس بایستی متناسب با توان او باشد. صدور حکم ارتداد با مرجع تقلید است و عملی کردنش با دانشجو! در مرحلهای که آنها علنا اعلام میکنند جامعهی هدف ما برای انجام چنین کارهایی، جامعهی دانشگاهی و دانشجویان میباشند، بایستی در نقطهی مقابل آنها چنین قدعلمکردنهایی زیاد به چشم بخورد. به گونهای که اندک امید آنان هم به تاریکخانهی یاس سپرده شود و دیگر گمان نبرند با این قبیل اقدامات میتوانند به خواستههای خویش برسند. آیندهای که برای این فرد و امثال او متصور است، آیندهای نیست جز همان زندگی حقیرانهای که سلمان رشدی از سالها پیش به آن دچار گشته است. اما برای ما که در نقطهی مقابل آنها قرار داریم لازم است نگذاریم آن چنان غرق در روزمرگیها شویم که توهین به امام معصوممان را نادیده بگیریم و در کار آنان شریک باشیم. چنان که امام علی(ع) فرمودند:" هر کس به کار بد دیگری رضایت دهد، گویی در آن کار شریک شده است." والسلام علی من التبع الهدی
[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 11:43 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا حنان" امشب، اينجا، چقدر هوا آفتابی است... نمی دانم این همه نور از تلالو چشمان توست یا درخشش اشک های روان پدر و مادرت... امشب حتما تو هم اینجایی...! تو که هنوز هم رد پای نگاه هایت بر در و دبوار این دانشگاه به چشم می خورد... تو که از هرم نفس هایت این دانشگاه نفس می کشد و به اعتبار خون تو، سر به بلندای آسمان می ساید...! صبر کن... اندکی بایست... بیا و خودت برایمان بگو از آن روزها... آن روزها که پشت همین میز و صندلی نشسته بودی و در قلبت جمله به جمله، درس های مکتب خمینی(ره)، را می پروراندی... و به ناگاه تاب نیاوردی...! تاب نیاوردی که ببینی حسین(ع) در وسط معرکه تنهاست و تو در وسط اعداد و ارقام، معرکه گرفته ای... چه خوش لبیک گفتی فریاد "هل من ناصر ینصرنی" حسین زمانه ات را؛ پیر خمین... تاب نیاوردی و دل کندی از همهی بودن ها؛ محصل بودن، فرزند بودن، همسر بودن، پدر بودن... دل کندی و تنها دل خوشی ات این بود که لبخند بنشانی بر لبان مولای خود... اکنون، اینجا سال ها از کربلای 5 و اروند خروشان، زخم های شلمچه و غروب سرخ هویزه، می گذرد... امشب، باز تو آمده ای تا تلنگری شوی بر خواب عقربه های ساعت روزمرگی هایم... شاید تقصیر همین سال هاست که این قدر از تو دور شده ایم... یا شاید... شاید تقصیر دل های فراموشکارمان که یادمان رفته چقدر مدیون تو و... آآآآه ه ه...! مدیون تو و این اشک هاییم... اشک هایی که هر شب و روز شیشه ی قاب عکس تو را می شویند. همین اشک های بلوری که از چشمان خسته مادرت، در فراق تو می ریزد... امشب حتما تو هم اینجایی...! همین گوشه و کنار... این یادمان... این پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر... این من خستهی زار...! کاش ببخشی ما را... ببخشی که بعد رفتنت، نه حرمت خونت را نگه داشتیم و نه مرهمی شدیم بر گریه های مادرت... تنها... آآآآه ه ه...! تنها زخم زدیم و زخم زدیم و زخم زدیم... امشب حتما تو هم اینجایی...! کاش ببخشی ما را...
[ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 17:46 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا حنان" نمی دانم امروز روز چندم است... دیشب ماه کامل شده بود... دیوانه به ماه نگاهی کرد و پس از آن... آآآه ه ه...! با صورت به زمین خورد... پرستار خون روی پیشانی اش را پاک کرد... وبا لحنی...؟ از همان لحن های نیمه شبی... گفت:" طفلکی...!" نمی دانم امروز روز چندم است... باز... صدای پرستار در گوشش می پیچد... این بار لحنش...؟ لحنش فرقی نکرده انگار... حرفش... " امروز، دیگه مرخصی!" دفتر و خودکارش را... می زند زیر بغل... بیچاره دیوانه... نمی داند که امروز روز چندم است... روز چندم است که روی سنگ فرش سفیدی... زمین می خورد... اما بالاخره امروز... "مرخص می شود...!" [ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 15:52 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا حنان" فیوضات فاطمه زهرا به مجموعه کوچکی که در مقابل مجموعه ی انسانیت، جمع محدودی به حساب می آید، منحصر نمی شود. اگر با یک دید واقع بین و منطقی نگاه کنیم، بشریت یک جا مرهون فاطمه زهرا است. هم چنان که بشریت مرهون اسلام، مرهون قرآن، مرهون تعلیمات انبیا و پیامبر خاتم است. آنچه ما وظیفه داریم، این است که حود را شایستهی انتساب به آن خاندان کنیم. البته منتسب بودن به خاندان رسالت و از جملهی وابستگان و آنها و معروفین به ولایت آنها بودن، دشوار است. شما ملاحظه می کنید این بزرگوار در چه سنی این همه فضایل را حایز شد؟ در چه مدت عمری این همه درخشندگی را از خود بروز داد؟ در عمری کوتاه؛ هجده سال، بیست سال، بیست و پنج سال؛ نقل ها متفاوت است. در روایتی خواندم درخشندگی حضرت زهرا باعث می شود تا چشمان کروبیان ملاء اعلی خیره شود. برای آنها می درخشد. ما از این درخشندگی چه استفاده ای بکنیم؟ ما باید از این ستارهی درخشان، راه به سوی خدا و راه بندگی را که راه راست است و فاطمهی زهرا پیمود و به آ« مدارج عالی رسید، پیدا کنیم. شما ببینید آن حضرت چگونه زندگی کرده است! تا قبل از ازدواج که دخترکی بود با آن پدر به این عظمت، کاری کرد که کنیهاش را "ام ابیها"، مادر پدر، گذاشتند. در آن زمان، پیامبر نور ورحمت، پدید آورندهی دنیای نو و رهبر و فرماندهی عظیم آن انقلاب جهانی است. نامیدن آن حضرت به این کنیه، به دلیل خدمت و مجاهدت و کار و تلاش اوست. آن حضرت چه در دوران مکه، چه در دوران شعب ابیطالب و چه آن هنگام که مادرش خدیجه از دنیا رفت، در کنار و غمرخوار پیامبر بود. دل پیغمبر در مدت کوتاهی با دو حادثهی وفات خدیجه و وفات ابیطالب شکت. فاطمهی زهرا در آن روزها قد برافراشت و با دست های کوچک خود غبار محنت را از چهرهی پیغمبر زدود. حضرت زهرا در سنین شش، هفت سالگی بودند که قضیهی شعب ابیطالب پیش آمد. شعب به معنای شکافی از کوه است. شما فکرش را بکنید. در مکه، روزها هوا گرم و شب ها بینهایت سرد بود؛ یعنی وضعیتی غیر قابل تحمل. اینها سه سال در این بیابان زندگی کردند. چقدر گرسنکی کشیدند، قدر سختی کشیدند، چقدر محنت بردند، خدا می داند. پیامبر اکرم، در این دوران مسئولیتش فقط مسئولیت رهبری به معنای ادارهی یک جمعیت نبود؛ باید می توانست از کار خودش پیش اینهایی که دچار محنت شده اند، دفاع کند. در همین اثنا، وقتی که نهایت شدت روحی برای پیامبر بود، جناب ابیطالب که پشتیبان پیامبر و امید او محسوب می شد، و خدیجهی کبری که او هم بزرگترین کمک روحی برای پیامبر محسوب می شد، در ظرف یک هفته از دنیا رفتند! حادثهی خیلی عیبی است؛ یعنی پیامبر تنهای تنها شد. من نمی دانم شما هیچ وقت رئیس یک مجموعهی کاری بوده اید تا بدانید معنای مسئولیت یک مجموعه چیست؟! در چنین شرایطی انسان واقعا بیچاره می شود. در این شرایط نقش فاطمهی زهرا را ببینید. او آنجا مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار برای پیامبر بوده است. آنجا بوده که گفتند فاطمه، امّ ابیهاست. مادر پدرش است؛ این مربوط به آن وقت است. آیا این نمی تواند برای یک جوان الگو باشد، که نسبت به مسائل پیرامونی خودش زود احساس مسئولیت و نشاط کند؟ آن سرمایهی عظیم نشاطی را که در وجود اوست خرج کند، برای اینکه غبار کدورت و غم را از چهرهی پدری که حدود پنجاه سال از سنش می گذرد و تقریبا پیرمردی شده است، پاک کند. آیا این نمیتواند برای یک جوان الگو باشد؟ این خیلی مهم است. آن وقت در چنین دنیایی، پیامبر اکرم دختری تربیت می کند که این دختر، شایستگی آن را پیدا می کند که که پیامبر خدا بیاید دست او را ببوسد! بوسهی پیامبر را هرگز نباید حمل بر یک معنای عاطفی کرد. این خیلی غلط و خیلی حقیر است که اگر ما خیال کنیم که چون دخترش بود و دوستش میداشت، دستش را میبوسید. نه، این یک چیز دیگر و یک معنای دیگری است؛ این حاکی از آن است که این دختر جوان، وقتی از دنیا رفته، بین هجده سال تا بیستوپنج سال داشته است، اصلا در اوج ملکوت انسانی قرار داشته و یک شخص فوق العاده بوده است. این نگرش اسلام به زن است. آنهایی که در طول تاریخ، چه در جاهلیت چه در قرن بیستم، سعی کرده اند که زن را تحقیر و کوچک کنند و او را دلبسته به همین زخارف و زینتهای ظاهری معرفی نمایند و پایبند مد و لباس و آرایش و طلا و زیورآلات کنند و وسیله و دستمایهای برای خوشگذرانی های زندگی وانمود نمایند و عملا در این راه قدم بردارند، منطق آنها منطقی است که مثل برف و یخ، در مقابل گرمای خورشید مقام معنوی فاطمهی زهرا ذوب میشود و از بین میرود. در زندگی زهرای اطهر یک نکته هست که باید به آن توجه کرد. البته، ما در تعریف مقامات معنوی آن بزرگوار وارد نمی شویم و قادر هم نیستیم که مقامات معنوی ایشان را بفهمیم. لیکن در زندگی معمولی این بزرگوار، یک نکتهی مهم است و آن جمع بین زندگی یک زن مسلمان در رفتارش و با شوهر و فرزندان و انجام وظایفش در خانه از یک طرف، و بین وظایف یک انسان مجاهد غیور خستگیناپذیر در برخوردش با حوادث سیاسی مهم بعد از رحلت حضرت رسول اکرم، که به مسجد میآید و سخنرانی و موضعگیری و دفاع می کند و حرف میزند، و یک جهادگر به تمام معنا و خستگیناپذیر و محنتپذیر و سختیتحملکن است، از طرف دیگر. همچنین از جهت سوم، یک عبادتگر و بهپادارندهی نماز در شبهای تار و قیامکنندهی برای خدا و خاضع و خاشع برای پرودگار است و در محراب عبادت، این زن جوان مانند اولیای کهن الهی، با خدا راز و نیاز و عبادت می کند. این سه بعد را با هم جمع کردن، نقطهی درخشان زندگی فاطمهی زهرا است. آن حضرت، این سه جهت را از هم جدا نکرد. بعضی خیال می کنند انسانی که مشغول عبادت می باشد، یک عابد و متضرع و اهل دها و ذکر است و نمیتواند یک انسان سیاسی باشد. یا بعضی خیال میکنند کسی که اهل سیاست است و در میدان جهاد فی سبیلا... حضور فعال دارد، اگر زن است، نمیتواند یک زن خانهدار با وظایف مادری و همسری و کدبانویی باشد و اگر مرد است، نمیتواند یک مرد خانه و دکان و زندگی باشد. خیال میکنند اینها با هم منافات دارد؛ در حالی که از نظر اسلام، این سه چیز با یکدیگر منافات و ضدیت که ندارد، در شخصیت یک کامل، کمک کننده هم هست. شخصیت زهرای اطهر، در ابعاد سیاسی و اجتماعی و جهادی، شخصیت ممتاز و برجستهای است. به طوری که همهی زنان مبارز و انقلابی و برجسته و سیاسی عالم میتوانند از زندگی کوتاه و پرمغز او درس بگیرند. زنی که در بیت انقلاب متولد شد و تمام دوران کودکی را در آغوش پدری گذراند که در حال یک مبارزهی عظیم جهانی فراموش نشدنی بود. آن خانمی که در دوران کودکی، سختی های مبارزهی دوران مکه را چشید، به شعب ابیطالب برده شد، گرسنگی و سختی و رعب و انواع و اقسام شدت های دوران مبارزهی مکه را لمس نمود و بعد هم که به مدینه هجرت نمود، همسر مردی شد که تمام زندگیش جهاد فیسبیلا... بود و در تمام قریب یازده سال زندگی مشترک فاطمهی زهرا و امیرالمومنین هیچ سالی، بلکه هیچ نیم سالی نگذشت که این شوهر، کمر به جهاد فیسبیلا... نبسته و به میدان جنگ نرفته باشد و این زن بزرگ و فداکار، همسری شایستهی یک مرد مجاهد و یک سرباز و سردار دائمی میدان جنگ را نکرده باشد. در محیط علم یک دانشمند والاست. آن خطبهای که فاطمهی زهرا در مسجد مدینه بعد از رحلت پیامبر ایراد کرده است، خطبهای است که به گفتهی علامه مجلسی، بزرگان فصحا و بلغا و دانشمندان باید بنشینند کلمات و عبارات آن را معنا کنند. اینقدر پر مغز است؛ از لحاظ زیبایی هنری، مثل زیباترین و بلندترین کلمات نهجالبلاغه است. فاطمهی زهرا میرود در مسجد مدینه، در مقابل مردم میایستد و ارتجالا (فیالبداهه) حرف می زند! شاید یک ساعت با بهترین و زیباترین عبارات و زبدهترین و گزیدهترین معانی صحبت کرده است. عربها به حافظهی خوش معروف بودند. یک نفر میآمد یک قسیدهی هشتاد بیتی میخواند، بعد از جلسه، ده نفر میگرفتند آن را مینوشتند. این قصایدی که مانده، غالبا این گونه است. این خطبهها و این حدیثها، غالبا اینگونه بود. نشستند، نوشتند و حفظ کردند و این خطبهها تا امروز مانده است. کلمات مفت در تاریخ نمیماند؛ هر حرفی نمیماند. آن چیزی که تاریخ در دل خودش نگه میدارد و بعد از 1400 سال هر انسان که مینگرد احساس خضوع میکند، این یک عظمت را نشان میدهد. به نظر من این برای یک دختر جوان الگوست. زن مسلمان باید در راه فرزانگی و علم تلاش کند؛ در راه خودسازی معنوی و اخلاقی باید تلاش کند؛ در میدان جهاد و مبارزه پیش قدم باشد؛ به زخارف دنیا و تجملات کمارزش بیاعتنا باشد؛ عفت و عصمت و طهارتش در حدی باشد که چشم و نظر هرزهی بیگانه را به خودی خود دفع کند؛ در محیط خانه، دلآرام شوهر و فرزندانش باشد؛ مایهی آرامش زندگی و آسایش محیط خانواده باشد؛ در دامن پر مهر و پر عطوفت و با سخنان پرنکته و مهرآمیزش، فرزندان سالمی را از لحاظ روانی تربیت کند؛ انسانهای بیعقده، انسانهای خوش روحیه، انسانهای سالم از لحاظ روحی و اعصاب، در دامان او پرورش پیدا کنند و مردان و زنان و شخصیتهای جامعه را به وجود آورد. مادر از هر سازندهای، سازندهتر و باارزشتر است. بزرگترین دانشمندان، ممکن است مثلا یک ابزار بسیار پیچیدهی الکترونیکی را به وجود آورند، موشک های قاره پیما بسازند، وسایل تسخیر فضا را اختراع کنند؛ اما هیچیک از اینها اهمیت آن را ندارد که کسی یک انسان والا به وجود آورد. و او، مادر است. این، آن الگوی زن اسلامی است. برگرفته از سخنرانی های آیت الله خامنه ای (روحی و ارواحنا لتراب مقدمه فدا) [ جمعه 1391/02/01 ] [ 12:52 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا حنان" به مناسبت سالگرد شهادت مردی که تمام وجودش عشق شد و لبریز از حقیقت، سیّد شهیدان اهل قلم، سیّد مرتضی آوینی. چه بنویسیم از او...؟ چه بخوانیم برایش...؟ ما که از او فقط نامش را شنیدیم و آنقدر نفهمیدیمش که هنوز هم حرف هایش برایمان تازگی دارد. و سال هاست که چنان نوشیدن اندکی آب گوارا! این تازگی نشات گرفته از غفلت جاهلانه یمان را در پس این جمله پنهان کرده ایم:" خاصیت حرف های حکیمانه همین است دیگر! همیشه تر و تازه باقی می مانند!" و به همین تر و تازگی حرف هایش کفایت کردیم و انگاری فراموشمان شد که:" حرف حکیمانه را اثری حکیمانه بایدش!" به راستی که شگفت آور است سیّد...! "خیلی شگفت آور است که انسان در متن عظیم ترین تغییرات تاریخ جهان و در میان سردمداران این تحول زندگی کند و از غفلت هرگز در نیاید که در کجا و در چه زمانی زیست می کند." اکنون سال ها می گذرد. از آن روزها که تو در آسمان لاجوردی غایت خود پر می زدی و آخرین جرعه های جام تهی دنیا را سر می کشیدی. همان روزها بود که پاهای کوچک من با تمام بی خبری ام، عزم برخاستن داشتند و سعی در بلند شدن. و به آرزوی فتح زمین به راه افتادند... به راه افتادند تا ترجمان اسارت در دنیا را تجربه کنند... عمری گذشته است از آن روز. روزی که سرانجام حیرانی ات، در رمل های سرگردان فکّه به خون نشست و تو توانستی حقیقت وجودت را معنا کنی. همان سان که پیش از این به تصویرش کشیده بودی:" عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... و این هر دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود..." و تو پر زدی از این دهکده ی جهانی... همین جایی که امروز پاهای رنجور و خسته ی ما، بیشتر و بیشتر در آن خسته می شود. همین جایی که نفس هایمان، لطافتشان را به خشکی سرفه های عمیقمان می دهند. همین دهکده ای که روز پر کشیدنت از زمین، در تقویم های زمان ما، به حرمت مناسبت دیگری خط می خورد و اصلا شاید سال و روزی دگر فراموشمان شود تو را...! فراموشمان شود که می شود از سراشیبی خاک های فکّه، به قله های آسمان رسید. فراموشمان شود که تو به ما گفته بودی دردمان چیست. گفته بودی که:" بشر امروز درد غربت دارد، غربت از وطن قدسي ايمان، و از همه تأسفبارتر اين نكتهي ظريف است كه اين غربت به فراموشي انجاميده است و او اين خراب آباد را وطن پنداشته و ديگر دلش در هواي وطن حقيقي نميتپد." فراموشمان شود که چقدر فراموش کاریم... کجایی سیّد...؟! کجایی که ببینی آن دهکده ی جهانی که می گفتی، تحقق پیدا کرده و ما در سراشیبی تند آن، در همین روستای کوچک چقدر گم شده ایم... آن روزها در این دهکده و برای بیدار کردنمان "روایت فتح" می ساختی. روایت شیردلانی از جنس خودت. مثل خودت، جلوه ی زلالی آسمان. سیّد...! این روزها اگر اینجا بودی برایمان چه می ساختی؟ به گمانم، روایت خون خودت را می ساختی! روایت خونی که به جوش آمده از این همه خاموشی انسان ها. و به اندازه ی تمام خاموشی ما، فریاد می زدی، تا شاید برخیزیم... سیّد، این جمله را به یاد داری؟ " ای شقایق های آتش گرفته، دل خونین ما شقایقیست که داغ شهادت شما را بر خود دارد. آیا آن روز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟" حال سال هاست که تو رفته ای... نه! "گویی تو مانده ای و زمان ما را با خود برده است." پس "دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش."
[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 22:35 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا لطیف" می بینی چه راحت... سیاه شدی کاغذ...؟! کاش می شد... نه، کاش نه... می دانم که می شود... می شود که باز سفید شوی... می شود که باز سفید شوم...
[ پنجشنبه 1390/12/18 ] [ 16:55 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا لطیف" خیالاتی شده ام انگار... کسی یارای این خستگی ژرف ناک من نیست... هست، ولی اینجا نیست... شاید همان یک نفر... قبلا بیشتر بودند... اما حالا... فقط یکی... فقط... ولش کن...! کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بخند...! آنجا که تو ایستاده ای... رو به آسمان است... کمی بخند...
[ پنجشنبه 1390/12/18 ] [ 16:54 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا لطیف" در درونم کسی می گوید: باید بنویسی... باز باید بنویسی... مثل آن سال های پیش... آنقدر بنویسی که خون شود قلمت... به یاد آور... روزهایی که در آسمان قدم می زدی... و هیچ کس را نمی دیدی... تقصیر تو نبود... اصلا نبود... هیچ چیز نبود... حتی یکی بود، یکی نبود هم، نبود... آری ای رفیق...! باید بنویسی... باید به خاطر آوری... نه گذشته ات را... آینده ات را به یاد آور... آن قدر بنویس... تا خون شود نگاه ناپاکت...! آن قدر خون... آن قدر زیاد... "السلام علی النفس المهموم..." [ پنجشنبه 1390/12/18 ] [ 16:52 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا لطیف" سال های درازیست که بی هیچ هنری... می نویسم: "زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست..." ای دریغا بر عمر بر باد رفته ام... روزهایی که نفهمیدم چرا اینقدر زود گذشتند... دوستانی که هنوز نشناخته بودمشان، رفتند... عشق هایی که به جرم تکثر، همه را دار زدند... قدم هایی که اگر در بهشت بود، می سوزاند همه ی هر چه که هست... و شب هایی بی نور و تاریک... غرق در اقیانوس غفلت... سر سفره ی شیطان... نگاه هایی خوک وار به زینت حیات دنیا... ای مرگ...! بس است دیگر...! دریاب مرا...! [ پنجشنبه 1390/12/18 ] [ 16:50 ] [ مسیحا ]
[ ]
"یا حنان" بس کن دیگر...! چه می خواهی از جان من...؟! ساعت را می گویم... ثانیه به ثانیه... از عمر من می کاهد...! نازنین... دفترچه ی اقساطم کجاست...؟ آآآآه ه ه...خدا را شکر... چند برگ دیگر... بیشتر... باقی نمانده است...! [ سه شنبه 1390/11/04 ] [ 15:28 ] [ مسیحا ]
[ ]
|
|